خرید و دانلود نسخه کامل رمان بهار رسوایی اثر حدیثه ورمز نسخه کامل
1,250,000 تومان قیمت اصلی 1,250,000 تومان بود.395,000 تومانقیمت فعلی 395,000 تومان است.
تعداد فروش: 40
|
|
|
|---|---|
|
|
فارسی |
|
|
2538 |
|
|
کتاب, کتاب الکترونیکی |
|
|
11 مگابایت |
|
|
حدیثه ورمز |
آنتونی رابینز میگه : من در 40 سالگی به جایی رسیدم که برای رسیدن بهش 82 سال زمان لازمه و این رو مدیون کتاب خواندن زیاد هستم.
رمان بهار رسوایی
رمان “بهار رسوایی” اثر یک نویسنده حدیثه ورمز با ژانر عاشقانه- ازدواج اجباری- انتقامی، در قالب فایلPDF و به صورت کامل در 2538 صفحه تهیه گردیده است. این فایل قابلیت نمایش در موبایل ، تبلت و کامپیوتر را دارد.
خلاصه رمان بهار رسوایی
عمران بوکسوری کله خراب و خشنی است که برای انتقام از بهزاد و زمینزدن او دست روی خواهرش (بهار) میگذارد، پسر متعصب و پر شر و شوری که به هیچ صراطی مستقیم نیست، دختری را وارد ماجرا می کند که نشان کرده ی پسر عمویش است، اما با بیحرمتی که عمران به بهار می کند مجبور به ازدواج با او می شود و این اجبار آتش انتقام عمران را بیشتر می کند …
تکه هایی از محتوای رمان بهار رسوایی
” زن عمو جلو آمد ولش کن پسرم اون دیگه شوهر داره بیا مادر بیا من که گفتم دل این دختره با تو نیست بغض بیخ گلویم بود و نفس هایم عمیق بود تا خود داغان شده امن مرا حفظ کنم این زن چرا کمی رحم نمی کر د به عباس مادرش را کنار زد یعنی چی دلش با من نیست؟ -بهنام مداخله کرد آروم باش عباس حرف میزنیم. لحن عباس زار شد حرف چی پسر خواهرت کی زن این یارو شده من نفهمیدم؟ صدایش تحلىل رفته بود و یقه ی پیراهن ارتشی اش مانند لباس عمران پاره شده بود بهار تو یه چیزی بگو – عمران دستش را در هوا چرخاند. یبار دیگه اسمشو بیار دهنت و صاف کنم -عمو و بهنام عباس را کنار کشیدند عمران سرفه ای کرد و دست روی پهلویش فشرد که آرزو جلو آمد یکم آب بخور داداش – سر تکان داد و باز هم آرزو را عقب راند
بهم بگو با چه رویی عماد و فروختی ؟
اون برادرته – العنتی عاشق چشم ابروی اون مردتیکه شدی یادت رفت هم خونِت رو ؟ آرزو. این بار گریه اش با صدا شد بخدا نمی دونستم من من خبر نداشتم می خواد چیکار – کنه بهم گفت داداش عماد باعث مرگ شایان بوده ..منم… منم زنگ زده بودم بپرسم عمران با پوزخند سرش را بالا و پایین کرد بهنام رو در روی عباس ایستاده بود و آرام با او حرف میزد عمو و زن عمو نیز دو طرفش بودند عمران روی پاشنه ی پا چرخید بریم – صدای فریاد عباس و کنار زدن بهنام باز هم جو را بهم ریخت چجوری دختری که نشون من بود بخشیدید به این یارو ؟ -غیرتتون کجا رفته بود بابا؟ بخاطر این که آقا بهزاد و بهنام راست راست راه برن بهار و قروبونی کردید؟ با چه رویی میتونید این حرفا رو بهم بزنید ؟ او فریاد می زد و من شانه هایم تکان می خورد از حجم اشک هایی که بند نمیآمد درد این مرد بی درمان بود.
بغض و عجزی که در لحنش بود همه را متاثر کرده بود به سویم آمد و در چند قدمی ام ایستاد برا همین نگام نکردی بیمعرفت؟ گفتم بعد بیست روز – خجالت می کشه گفتم بابا گفته قضیه ی خواستگاری ر و برا همین رو میگیره چرا بهار چجوری راضی شدی؟ چرا زنگ نزدی به من چرا لعنتی ؟ عمران تکانی خورد که دستش را کشیدم… عباس ،خندید هیستریک و جنون وار
راست راست وایستادن به من میگن بهار و شوهر دادیم -چون باید این دوتا بی غیرت و زنده می موندن چرخی د و این بار بلند تر به بهزاد توپید کلاتو بنداز بالا آقا بهزاد -برید بمیرید با این مصلحتتون من این دختر و می خواستم شب و روزم بود بخشیدینش به یکی دیگه؟ حالا باید من کنار بکشم یا کف بزنم براتون؟ زن عمو با صدا گریه میکرد عباسی که وسط حیاط آن گونه جلز و ولز میکرد را هیچوقت ندیده بودم.
عمران طاقت نیاورد دستم را کشید که عباس مخاطب قرارم داد نرو بهار، باهاش ،نرو بر ی دیگه هیچوقت نمی تونی منو – ببینی نکن بی انصاف تو باهام بد نکن چفت زمین شد قدم هایم عمران غیظ کرد راه بیفت . تکان نخوردم نمیتوانستم بروم او که آن گونه با صلابت و محکم حرف میزد را نمیشد شوخی گرفت. دستم کشیده شد و عمران منه بی جان را به سمت ماشینش برد به محض بسته شدن در دستم به سمت دستگیره رف ت و در را با ز کردم که صدایی از روی صندلی عقب باعث شد از جا بپرم و “هینی” از ترس بکشم باهاش لج نکن اعصاب ندارها عماد بود که روی صندلی عق ب دراز کشیده بود، چشمانش در تاریکی روشنایی ماشین میدرخشید. بیشتر وحشت کردم إت…تو -خندید، چهره اش در همش وقتی سعی کرد تنش را با لا بکشد. بله من – پوزخندش حواسم را جلب عمران کرد. مشغول حرف زدن…”

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.