خرید و دانلود نسخه کامل رمان آن سالها | رمان عاشقانه | رمان بزرگسال | رمان اجتماعی
885,000 تومان قیمت اصلی 885,000 تومان بود.300,000 تومانقیمت فعلی 300,000 تومان است.
تعداد فروش: 53
عنوان : رمان آن سالها نویسنده : صدف ژانر : عاشقانه , درام , اجتماعی ملیت : ایرانی تعداد صفحه : 1828 صفحه
آنتونی رابینز میگه : من در 40 سالگی به جایی رسیدم که برای رسیدن بهش 82 سال زمان لازمه و این رو مدیون کتاب خواندن زیاد هستم.
دانلود رمان آن سالها جلد اول و دوم اثر صدف به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
مهناز دختری خوش اقبال است و زندگی عادی خود را دارد ، او شیفته دوست و هم بازی دوران کودکی خود ، بیژن شده و البته بیژن هم نسبت به او بی رغبت نیست ، اما حکایت از روزی شروع میشود که خانواده ی شاهین فر مهناز را برای پسر بزرگشان ، بهرام ، خواستگاری میکنند …
و اما در جلد دوم
مهناز پس از خروج از ایران به فکر جدایی وکالتی میفتد و روی تصمیم خود بسیار پایداری میکند ، اما ناگهان با پنهان گشتن مهرداد ناگاه همه چیز بهم میخورد
خلاصه رمان آن سالها جلد اول و دوم
مهناز از ماشینش پیاده شد و رفت … بهرام هنوز در همان حالت بهت و حیرت روی صندلی اش بی حرکت نشسته بود و او را از توی آینه تماشا میکرد که داشت با شانه های پایین افتاده اما با عجله از او دور میشد … نفسش رفت و دیگر برنگشت … داغ شد ، درست مثل آن پسربچه ای که سال ها قبل مقابل یک ویلای یکپارچه آتش ایستاده بود و فقط گریه میکرد
قطره اشکی از گوشه ی چشمش فرو ریخت. یاد یکی از ترانه هایی افتاد که مهنازش خیلی دوست داشت … مهنازش ، آه … لعنت به این دیدار ، لعنت به این دیوار ، لعنت به این آوار ، من زیر آوارم … چند روزی گذشت ، شاید هفت روز … نه او از مهناز خبری میگرفت و نه مهناز از او … رابطه ی آنها پایان یافته بود بدون اینکه هنوز کسی چیزی بداند
بهرام نمیدانست مهناز چرا اینقدر دست دست میکند و پاسخ ردش را علنی نمیکند ، اما ته دلش امیدوار بود که شاید مردد شده و دارد فکر میکند … با خود فکر میکرد اگر چند روز دیگر هم بگذرد و خبری از مهناز نشود ، سراغش خواهد رفت … فکر میکرد اگر مهناز به او بگوید که از حرفهای چند روز قبلش پشیمان شده ، چه خواهد کرد ؟ بی اختیار از شوق می لرزید و فکر میکرد که حتما به پایش خواهد افتاد! اما آن شب همه چیز تمام شد
ساعت نزدیک نه شب بود که به خانه برگشت … ناهید و بهار توی نشیمن نشسته بودند و تلویزیون تماشا میکردند ، اما از پدرش و بیژن خبری نبود … خواست بدون اینکه با کسی برخورد کند بالا برود که در کتابخانه باز شد و پدرش درحالیکه پیپش را در دست داشت ، توی چارچوب در ایستاد …

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.